سرزمین خورشید


Saturday, May 10, 2003

● به همه مان عشق ورزيده است و ما نفهميده ايم . خيلي تنها است . وسيع است و عاشق و گرم . و روح اش در ما جريان دارد . در ما زنده است . هر كدام مان . و ما نمي دانيم . آوازهايش را مي خوانيم و قصه هايش را . با زبان اش سخن مي گوييم . چقدر ساكت و صبور است . فقط آه مي كشد . آه اش در كوه هايش مي پيچد .
دلم برايش تنگ است . سرزمين مشرقي مان . سرزمين خورشيد .
سرزمين باد و خوشه هاي گندم .
سرزمين كوه و چشمه هاي جان


........................................................................................

Friday, May 09, 2003

● از دست های استخوانی اش بود نمی دانم ، یا صورت تکیده اش و چشم های خسته اش ، این آرامش . با همه ی وجودش و انگار با آخرین رمقی که داشت رانندگی می کرد . توی ماشینی که مندرس بود . دلم نمی خواست پیاده شوم . فکر کردم خانه ی من این جا است میان این همه مردم خسته ی بی رمق با دست ها و چشم ها یی که ،نمی دانم، یک چیز پنهانی در آن ها جاری است .


........................................................................................

Thursday, May 08, 2003

● با همین دستی که پرنده را نوازش کردم بنویسم . بنویسم در را در طبقه ی یازدهم خانه ای باز کنی و خشک ات بزند . پرنده را ببینی . آرام روی لبه ی سنگی دست شویی خوابیده بود . با چشم های درشت زیبایش به سپیدی سنگ نگاه کرده بود و رفته بود . و یک قطره خون از منقارش چکیده بود روی کاشی های سفید . پنجره ی کوچک دست شویی در طبقه ی یازدهم نیمه باز بود و باد می آمد .
تن سبُک اش را جا گذاشته بود روی لبه ی سنگی و رفته بود .
نوازش اش کردم . پرهای سیاهش را . و بی اختیار برایش Ave Maria خواندم . نوازش اش کردم و گریستم
یک قطره ی خون باز از منقارش چکید


● هرکس را روزانه نشانه هایی است.تا اوهام را کنار زند و ناگاه چیزی در خود بیابد.
توی کتابفروشی ، کتاب "دل و دلدادگی" شهریار مندنی پور را باز کردم :
آفتاب باش ، تا اگر به جایی نخواهی بتابی ، نتوانی


........................................................................................

Home