سرزمین خورشید


Saturday, May 17, 2003

● ــ«در رنج چيزي مي يابم
كه در آسودگي ِمعلق ِشما نيست ...»
و رد خونين قدم هايش
به خاك فرو مي شد
ــ«اين رنج ناگزير
اين رنج هر قدم ...»

‹›

نه انكار و نه تأييد
نه شك و نه ايمان
ديگر تر و شگرف تر چيزي با او بود
بي تابي ِسرگرداني بود
دلش را
سكوتي آسماني بود
ذهنش را
نوازش مي شد :
باراني بر دستانش
اشك مي شد :
موجي در چشمانش
يا جوششي :
آوازي بر لبانش

حقيقت در منظر افق هاي دورش نشسته بود


........................................................................................

Thursday, May 15, 2003


بچه زود از تپه رفته بود بالا و بعد مرد رسيده بود . بچه با مشت هاي نيمه باز ايستاده بود و باد افتاده بود توي موهايش . لبخند زد و مرد هم.
مرد نفسي تازه كرد و پرسيد : توي دستات چيه ؟
بچه گفت : باد .
ــ باد ؟
ــ اوهوم .
مرد به دشت ِباز نگاه كرد و باز پرسيد : فايده اش چيه ؟
بچه جواب داد : خوبيش اينه كه همش داره مي گذره .
و باز گفت : تا وقتي مي وزه ، توي دستات احساسش مي كني ولي نمي توني نگه ش داري يا اين كه داشته باشيش .
مرد پرسيد : ... و وقتي نوزه ؟
بچه جواب داد : اون وقت مي دوني كه يه روز دوباره شروع مي كنه به وزيدن .
مرد آه كشيد و بچه لبخند زد : تازه تو از باد مي توني بشنوي .
مرد با تعجب پرسيد : بشنوم ؟ چيو ؟
ــ هر چي رو كه بخواي ... بيشترشون فكراي خودت هسن .
باد حرفاي خودت رو كه نمي شنوي به ت مي گه .
مرد گفت : فكراي من گاهي خيلي غمگين اند .
بچه گفت : اون وقت باد اشكاتو خشك مي كنه ...
مرد لبخند زد ، بچه هم


● كتاب هاي بزرگي هستند ، كه سعي دارند چيزي را به ما بقبولانند يا اثبات كنند.
در مقابل كتاب هاي كوچكي هستند كه از سَر ِ شوق نوشته شده اند . شوق كودكانه اي . حاصل ِ شگفتي از زيبايي كه در لحظه اي يا لحظه هايي كشف مي شوند .


● نگران در خويش و در جهان
تا مبادا مرثيه اي باشد
كه براي خود‎، ساز مي كنم

لبخندي ناپيدا فضا را گشود :
ــ آسودن را نيامده بودي
فراموش كرده اي ؟


........................................................................................

Tuesday, May 13, 2003

● اگر دانسته اي كه نمي توان داشت ، پس چيست اين گريه ي هر روزه ات ؟ اگر فهميده اي گريزي نيست از رويارويي با رنج و ترسي ات نمانده ، پس چرا هر روز و شبي زماني است تا بُغض ات بتركد ؟
مگر ترسي ات باشد هنوز و هست .
و چيست اين كه زمان تا زمان پيدايش مي كني در خود و در پهنه ي زمين و آفتاب .
حقا كه به همين روزهاي بهار مي بَرَد حال ات .
فهميده اي كه بعد از رنج است دريافتن ؟ و رنج اجين است با زندگي .
مگر از اول با رنج زاده نمي شويم ؟
مي دانم ؛ مي دانم كه اندوه ديگر است و دل تنگي ديگر ...
لبخند مي زني ؟

‹›

پنجره باز است به خلوت ِ پشتي ِ خانه ها . خلوت ِ درخت و پيچك و پرنده . باران باريده است ، تمام و به دل . رعد ، بارها مهيب اش زده است و باز باريده است ...
روشن است و يك پرنده در روشني دور مي شود




........................................................................................

Home