سرزمین خورشید


Tuesday, June 10, 2003

● تصويرش را از اخبار BBC ديدم :
من گريه مي كنم براي زني كه با صورت خونين از زمين بلندش مي كردند. فقط موهاي دم اسبي اش را مي ديدي و خون و خون وخون . مي داني درست ياد همان پرنده افتادم كه بي خبر چند قطره خون از نوكش چكيده بود و مرده بود. بدون اين كه بفهميم و تنها يك در، بين ِ ما و پرنده حايل بود .
زني رهگذر ، فرزندي و مادري شايد . هدف، اتوموبيل ِ يك رهبر ِ مبارز بود ، موشك هوا به زمين . از آن موشك هاي دقيق . از همان ها كه مي شود با دقت زياد از پنجره ي يك خانه توي اتاق نشيمن يا هر جاي ديگر فرود بياورند .
چه فرقي مي كند كجا ؟ چه فرقي مي كند بر سر چه مي جنگند ؟ يا حق با كدامشان است ؟
آه ، حق با هيچكدام شان نيست . كسي كه به مرگ راضي مي شود حق با او نيست ، هدف اش هرچه مي خواهد باشد .

و ما نمي فهميم ، خبر نمي شويم . بار ِ غمشان را به دوش مي كشند تنها. ما شايد از يك درد ِ يك لحظه اي تنها بگوييم: «آخ آخ ...ديديش ؟» ... يا قطره اي اشك حالا يا تصوير دردناكش كه مدتي به ياد بياوريم . از ياد خواهيم برد ، هميشه اين طور بوده .
خبر كشته شدن چه آسان شنيده مي شود يا خوانده مي شود . دوريم اگر نه از نزديك ديگر آسان نيست ، عادي نيست ، طوري است كه با كلمه فاجعه آنچنان آسان گفته نمي شود ، اصلا چيزي گفته نمي شود ؛ با ناله فرياد مي شود ؛ به زمين مي افتد و جاري مي شود و به خاك فرو مي رود يا همراه باد دور مي شود .

مي خواهم دردتان را حس كنم . مي خواهم دور نباشم؛ حاصل ديدن خونش چيزي بيشتر از اين چند خط باشد ...
يادت باشد كه فقط نوشته اي تا اين جا، نه بيشتر ...






........................................................................................

Home