سرزمین خورشید


Saturday, June 21, 2003

● آن كه همزاد ِ همه ي انسان هاست . چيزي از هر كدام با اوست . همه كس را آن گونه كه هست مي پذيرد تا آن گونه شود كه بايد . آن كه جان اش رقيق است و كمرنگ و وسيع وسيع وسيع به اندازه ي همه ي زمان و مكان .
آن كه - به قول ِ مشترك ِ بيكل و شاملو - مي تواند « با ديگران بخندد ، با ديگران بگريد » . بي آن كه گم شود در آن ها ... بر رَسته...


........................................................................................

Friday, June 20, 2003

● دل تنگي
و دل ِ سيري گريه
مگر دلجويي ِ تو را مي جويم
در تاريكي .



........................................................................................

Tuesday, June 17, 2003

● چطور از سايه هاي ظريفي بنويسم كه نور ِ بعد از غروب در ابرهاي بالاي البرز نقش مي زند ؟


● از لبه ي بُريده بُريده ي كوه هاي بلند ، پيچ و تاب خوردن ِ ابرها را نگاه كردم و گذر كردن شان را ...
ديشب باران مي آمد . ابري در آسمان نبود . از ستاره ها باران مي آمد .
ماه در آسمان بود



● لازم نيست در بند آن باشي كه چطور بنويسي . فقط بنويس . آن چه را كه مي خواهي .
مي خواهم از ”هلن كلر“ بنويسم . يك هفته است كه فيلم كودكي اش را ديده ام و احساس كردم چيز مهمي توي داستان كودكي اش بود .
كودك ناشنوا است و نابينا . در خانه اي كه همه چيز به وفق مراد ِ كودك ِ ناتوان است . و بعد معلم مي آيد . معلم . معلمي كه رنج نابينا بودن را ، يا نيمه نابينا بودن را چشيده . مي خواهد كودك را به نظم بياورد و هم مهمترين چيزي را به او بياموزد كه به زندگي اش وارد مي كند : مي خواهد اسم ها را به او بياموزد . ”هلن تو فقط مفهوم لغت را درك كن اين كه هر چيز نامي دارد ؛ آن وقت من دنيا را در دستان تو مي گذارم“ . هلن اين را بفهم . مي داند كه آسان نيست ، كودك را از وهم به در آوردن . و باهم درگير مي شوند . مثل دو تا سنگ در اصطكاك مي فرسايند يكديگر را . مي سايند و مي سايند . همه چيز را مي شكنند و خودشان را هم . معلم سخت است ، انگار تكه اي الماس . عجيب سخت است . و با همه ي وجود مي خواهد هلن قدم اول را بردارد . ” هلن فقط همين را بفهم ، مفهوم ِ ’ واژه ’ را ...“ . هلن ساييده مي شود و معلم هم شايد . و هلن در يك آن ، قدم اول را بر مي دارد . معلم آب بر دستانش مي ريزد و در يك آن، هلن تنها واژه ي كودكي اش را به ياد مي آورد . ” آب“ . چقدر جالب است كه با كلمه ي آب و خود ِ آب آگاه مي شود . يك لحظه و كشف ِ يك دنيا . كشف ِ بيرون . كشف ِ بيان كردن . گفتن . كلمات جاري مي شوند ...
انسان بفهم . قدم اول را بردار ... آن وقت ناگهان آگاه خواهي شد ... “ . و با معلم درگير مي شويم . گريه مي كنيم . فرياد مي زنيم . همه چيز را مي شكنيم . خود را به ديوارها مي كوبيم . ساييده مي شويم . آسيابي است اين ... معلم سخت است . عجيب سخت . و با همه ي وجود مي خواهد اولين قدم را برداريم . يك چيزي مي خواهد ما بفهميم . ” فقط همين را بفهم ... “ . بفهم . بفهم و فرا شو .
يك پله ، يك راهروي تاريك از زندان به بيرون . ناشنوا بوده ام و نابينا و همچنان اين گونه ام . قلب ِ عاشق ِ هستي مي تپد براي آگاه شدن ِ ما از اولين كلمه ...




● حالا مي فهمم سفر كردن با دستان خالي چقدر مهم است . توي جايي كه به آن خو گرفته ايم و شادي و غم هاي تجربه شده پُرش كرده اند ، دريافتن و رها بودن آسان نيست . البته هيچ جا آسان نيست . آسان، به بند افتادن است . آسان به بند خودمان مي افتيم . حتي به بند يافته هاي امروزمان . به بند آن چه كه داريم مي افتيم يا حتي آن چه كه خيال مي كنيم داريم .
نداشتن و رفتن، به حقيقت نزديك تر است . نداشتن ِ بي پايان و رفتن ِ بي پايان به طلب . خواستن براي دريافتن، براي نداشتن .
راستش را بگويم ؟ عميقاً نمي دانم . اين جمله اي است كه لبخندي و شوقي برايم مي آورد . مثل بچه ها .
فكر مي كنم به فراتر رفتن ...



........................................................................................

Home