| سرزمین خورشید |
|
Saturday, August 09, 2003
● صورت ِ مرد ِ آفتاب سوخته ، پر از چين هاي عميق بود كه آفتاب نسوزانده بودشان .
........................................................................................وقتي مي خنديد صورتش غرق ِ رگه هاي نور مي شد . خودم را اين چند روز سپردم به دست ِ آفتاب . همان موقع كه آفتاب ِ بعد از ظهر وسط تابستان همه را ، نه كه بگويم رانده است ، كه خود آدم ها از آن رميده اند . رفتم ميان آفتاب . تازگي ، تازگي . هر لحظه آفتاب تازه است . شارش ِ فوتون هاي نور . هشت دقيقه را يك نفس از سطح خورشيد تا زمين و ما دويده اند ، نه ، پرواز كرده اند. آفتاب ، بي وقفه تازه است . باز هم از ميان ِ آفتاب و سايه رفتم تا تمام شدن شهر در شرق روي سكوي كليساي حضرت مريم نشستم و دست هايم را با آب ِ توي شكستگي سنگ شستم . مجله ي كارنامه را باز كردم . يك داستان آمد . نامش را بالاي صفحه بزرگ نوشته بود : " عيساي خندان " بيدار اگر بماني مي تواني طلوع ستاره ها را ببيني سايه را اگر بگذاري مي تواني تازگي آفتاب را بفهمي سرماي آب تازه را اگر تاب بياوري به لرزيدن ِ بدن ِ ضعيف ات لبخند مي تواني بزني شهر را اگر جستجو كني شايد لبخند واقعي يك كودك را پيدا كني كه از پنجره ي ماشين ، تفنگ ِ اسباب بازي اش را به طرف تو گرفته ؛ و لبخندي واقعي بزني . چنگ مي زد توي بوته ها و شاخه هاي انبوه و خودش را از سراشيبي گل آلود مي كشيد بالا . دستاش بي حس بود . همه ي بدنش بي حس بود . فقط چنگ مي زد توي شاخه هاي پر از خار خودش رو مي كشيد بالا ، بالاتر ، بالاتر . نه سرما براش ديگه مفهوم داشت ، نه گِل و بارون و باد . و نه ترس و تاريكي و اين صاعقه ها كه تا نزديك زمين مي آمد . به اندازه اي زمين خورده بود كه بيشتر از اون نميشه زمين خورد و اونقدر زخم برداشته بود كه بيشتر از اون نميشه زخم برداشت . كم كم به آخر جنگل رسيد . اين بالا ديگه بوته بود و خار كه توي اين سراشيبي ِ تند ، پا سفت كرده بودند . بالاي تپه فقط چند تا تك درخت ِ نصف شده بود كه صاعقه از وسط تركونده بودشون . رگبار بود و رعد و برق بي وقفه . همه ي نفس اش و همه ي جرأتش جمع شد تو گلوش . همه ي دردايي كه كشيده بود و زخماي تنش : " من اينجام ! من اينجام ! كدومتون مي تونه مثل اين درختا منو تيكه تيكه كنه ؟ هان؟ " و بارها فرياد زد و سئوالش رو تكرار كرد ... به نظر مي رسيد كه توفان آرام مي گيرد . نوري از دور پيدا بود □ نوشته شده در ساعت 10:30 AM توسط Pouyan پویان
|