سرزمین خورشید


Friday, August 15, 2003

● از آفتاب بنويس به جاي درد و وهم و تاريكي...

لغزيدنِ روزانه و آرامِ آفتاب به درون .
فرونشستنِ قله ي تابستان
در پهنه ي پاييز


........................................................................................

Wednesday, August 13, 2003

- به ساكنين شهرها يا دست كم اكثر آن ها
و به خودم وقتِ گم كردنِ اميد -


آدم عزيزم سلام
نمي دوني چقدر دلم مي خواد محكم بزنم پسِ گردنت و بعد يقه ات رو بچسبم و از تويِ خونه ي بو گرفته ات بكشمت بيرون و تا بياي به خودت بجنبي تو سراشيبيِ تندِ يه دشت سبز هولت بدم ؛ تا اول چند تا سكندري بخوري و بعد روي سنگ و علف غلت بخوري و غلت بخوري تا پايينِ تپه و اولِ دشت ؛ اونوقت به زور كه روي پاهات بلند شدي و دست رو سايبون چشات كردي تا منو بهتر ببيني ، از ته دل بخندي و از ته دل گريه كني - اگه بچه تر باشي - يا بد و بيراهي چيزي بگي - اگه آدم بزرگ تر باشي - در هر حال فرقي نمي كنه چون من غيبم زده و تو بُهت زده خيره شدي به دشت و آسمون و كوه هاي دور ، به خاك و علف و آب ... خيلي چيزها هست كه بايد به ياد بياري : نفس كشيدن ، خنديدن ، اشك ريختن ، نگاه كردن ، نگاه كردن ، نگاه كردن ... و همين جور بُهت زده بموني تا غروب . طيفِ رنگ رو توي آسمون به چشم خودت ببيني از آبي و نيلي تا سرخ ؛ و خورشيد كه رفت و آسمون كه شفاف شد درخشش هايي رو ببيني كه به عمرت نديدي و عمقي رو كه تا نبيني باورت نمي شه
آره اين صداي جيرجيرك هاست كه مي شنوي و اون ماهه كه داره در مياد
تا حالا براي ميوه چيدن از يه درختِ خاردار دستات زخمي شده ؟






........................................................................................

Tuesday, August 12, 2003

● داشتم درس مي خواندم . احساس گرماي دستي روي شانه ام ؛ آفتاب بود كه از پنجره مي تابيد : "به چه كاري؟ ..."

خورشيد رفته بود . آسمان يكدست آبي .به همين سادگي و من باغچه ها را آب مي دادم :

آبياري
آميختنِ خاكِ تشنه ، به آب
و شاهدِ جوانه زدن بودن
و باليدن گياه
آفرينشي كوچك



........................................................................................

Monday, August 11, 2003

● امروز براي به دست آوردن اميد جنگيدم . بدون اميدوار زندگي كردن ،نمي شود زنده بود.مجبورم به نيروي خودم اعتماد كنم و اميد ببندم .
اين روزها ، روزهاي خانه ماندن و درس است و هيچ چيز سخت تر از خانه ماندن نيست ...از فردا نمي مانم .
كتاب "فلك را سقف..." را مي خواندم : دكتر رضا منصوري ؛ مي خوانم و تشنه تر مي شوم . تلاش براي درك معماري ِ عالَم ؛ اين است كاري كه دوست دارم انجام دهم . نمي گويم اين همه چيز است -مي دانم كه نيست - اما راه درازي است كه همراه ِ قدم برداشتن اش خيلي چيزها پيدا مي شود ؛ اين خودش يك جور رفتن است ، راه رفتن .
نور آتش رنگِ بعد از غروب ، رفته
ماه كامل
باد توي برگ ها
و جيرجيرك هاي ِ ناپيدا
"اندك آرامشي ، در پايان روزي پا در گريز "
-مارگوت بيكل ، بازخواني احمد شاملو -


........................................................................................

Home