سرزمین خورشید


Saturday, August 23, 2003


عكس از محسن راستاني

سبز ِ ملايمِ اين دشتِ آرام از اين خارها ست كه پوشانده اندش ؛ همه جايش را بي كم و كاست پوشانده اند.
اين جا شهر كوچكي است كه خيلي از كوچه هايش به بيابان مي رسد . شهري است اين جا كه مي شود با آغُل بزها همسايه بود و بوي شان را شنيد و صدايشان را صبح ها . شهر پا در هوايي است . از اين شهر هاي بين راه كه نه شهر اند و نه ده . دست كم شهرشان را اگر دوست نداري تا دشتِ باز و رها ، راهي نيست .
ديشب بوي بزها مي آمد و من به آسمان تاريك و پر از ستاره نگاه مي كردم و به حرف هاي دكتر ثبوتي فكر مي كردم ، اين كه پديده هايي را كه در هيچ آزمايشگاهي نمي شود به وجود آوردشان ، مي شود در عالم ديد و مطالعه كرد . به هستي نگاه مي كردم اين آميخته ي انرژي و ماده و ... و حقيقت و ... نمي دانم . حضورِ اين بزهاي همسايه ، گرماي تن شان - يادم آمد در پهلوي مي گويند هوفريان - همه همه اجزاي آميخته ي هستي اند .
امروز به صورتِ مردانِ جوانِ كارگرِ آذربايجاني نگاه كردم كه از آفتاب سرخ بود و يك آهنگِ تركي زمزمه مي كردم . چقدر از خانه شان دورند .
عصر از دامنه ي كوه ها به دشتِ صاف فرود مي آمديم . توي صورت شان پاكي اي هست


........................................................................................

Sunday, August 17, 2003

● ميانِ اشك ريختن، فكر كردم
شايد مهم نيست چقدر اشك مي ريزيم
و مهم اين است كه چقدر اميد مي جوييم
اميدي كه در تاريكيِ سخت ترين دردها با رنج مي جوييم
"جايي پنهان دراين شبِ قيرين" (احمد شاملو)


........................................................................................

Home