سرزمین خورشید


Tuesday, September 16, 2003

● كاري نمي كنم . راه مي روم ، نگاه مي كنم . تماشاي مردم و بازار و ساختمان هاي قديمي شهر.گوش كردن به مردم . كُردي حرف مي زنند . زبان شان هجاهاي كشيده دارد ،
با شكوه است و تهِ دلِ آدم را مي لرزاند گاهي بخصوص وقتي كه شعر مي خوانند .
به هر آدمي كه برخورديم مهربان بوده است .
اين جا شهر را روي بلندي ِ تپه ها ساخته اند.چند تا تپه ي بلند ، پاي كوه ، كوه آبيدَر.
بزرگ است و عجيب دوست اش دارند.عصر ها از جاده هاي باريك و خطرناك
مي شود رفت بالاي كوه و از آن بالا نگاه كرد.شهر از آن جا مثل يك خوشه ي
ستاره اي ِ باز ، پيدا است. تنها است ميانه ي كوه ها و بعد كوه ها هستند
پشت به پشت. كوه هاي كبود ، آبي ، خاكي رنگ ...
طلوع ِ خورشيد صبح ها پشت كوه ها پنهان است؛ اما مي شود برآمدن خورشيد
را ببيني از پشت كوه ها .
اين جا پر است از قاصدك. اين درخت كه زيرش نشسته ام فكر كنم اقاقيا است .
دوست دارم شهر به كوه تكيه داشته باشد؛ بلند ، دوست داشتني و ترسناك.اين مردم هم
اين خصوصيات را از كوه هاشان ارث برده اند.
همه ي راه از بين كشت و كار گندم مي گذشت ، همه ي راه . گندم هاشان را مردم برداشت
كرده بودند و مانده بود تپه ها و زمين هاي طلايي. زير صنوبرها نشستيم
استراحت كنيم ميان ِ كشت هاي سبز يونجه . يونجه هايشان را با اين آب پاش هاي
بزرگ آب مي دهند كه مي چرخد . مدتي بوديم و بعد مرد ِ كُرد آمد با هيأت ِ
مردي آن چنان كه آرش كمانگير را در خيال ديده بودم و لبخند . وجود ِ اين مردم
از گندم شباهت برده همانقدر گرم و مهربان . چيزي از آفتاب دارند درست مثل گندم .
مرد با لبخند آمد و يك كيسه ي بزرگ سيب و آلوي خوشبو و قرمز . از باغش برايمان
چيده بود . چاي تعارفش كرديم و نشستيم به صحبت


آفتاب مي تابد و باد مي وزد اين جا در كوچه هاي ايراني ، خانه ها ، مردم ، بازار ،
جامع و كليساي مهربان و تنها ، صنوبرها ، قاصدك ها ، پروانه ها ، بچه ها

بين باد و آفتاب و خاك و اين كوه ها نمي دانم چرا احساس مي كنم تهي ام ، يك تهي جاي .
اين طور نبايد ماند . صبر مي كنم ...




● با دشت هاي زمين غريبه اگر باشي ، با تو غريبي مي كنند .
دل تنگ شان نبين ، از وسعت شان عبور كن


........................................................................................

Home