سرزمین خورشید


Wednesday, October 01, 2003

● سال ها پيش وقتي بچه بودم داستاني خوندم به اسم سوهو و ساز كله اسبي ؛ يه داستان مغولي ...
سوهو اسبي داشت كه عاشقش بود . وقتي توي مسابقه اي شركت كرد كه حاكم شهر برگزار كرده بود . توي مسابقه اول شد و حاكم جايزه اي به ش داد و اسبش رو ازش خواست . سوهو قبول نكرد . قبول نكرد و در مقابل كتك خورد و اسبش رو ازش گرفتن . اسب اما حاكم رو وقت ِ سوار شدن زمين زد و فرار كرد . دويد و دويد و سربازا با كمان هاي مغولي به ش تير زدن .
شب اسب ِ زخمي خودش رو رسوند به قبيله ي سوهو و كنار سوهو مرد . سوهو مدت ها گريه كرد تا يه شب خواب ديد كه اسبش اومد و گفت گريه نكن به جاش از استخوناي من سازي بساز ... ساز كله اسبي
آخر كتاب نقاشي اي بود كه هميشه با من هست . سوهو كنار مردم نشسته و شبانه توي نور آتيش براشون ساز مي زنه ... براي انسان ها و سگ ها و غاز ها و مرغ و خروس ها كه همه كنار هم توي يه حلقه به سازش گوش مي كنن

كتاب رو گم كرده ام اما نقاشي يادم مونده
سوهو با دردش ، آدم ها را به گرما و ساز و همدلي مهمان مي كرد



● من دوست خواهم داشت
و همواره ، پاره هايي از خود را
به ديگران خواهم بخشيد
خواه بنوازيدم
و خواه دشنام ام دهيد
يا سودجويانه پاره هايي از مرا به سرقت بريد
نه تنها ساكنين زمين را دوست خواهم داشت
كه هستي را
و اين را با شناختنتان آغاز مي كنم
تا ببينمتان
شما را و هستي را
و اين خود سرآغاز است

تلخون وار سفر خواهم كرد
و گاه آه خواهم كشيد
مرا نيز دردي است

سفر آغاز شده است

مي دانم سخت احمق مي نمايم
احمقي بلند آواز چون بسياري ديگر
تنها پي ِ صدايي رفتن
پي كورسويي
بي آن كه حتي متقاعد كردن ديگران را چيزي براي گفتن داشته باشم
دست شستن -اگر بتوانم- و رفتن
مرا از نگاه هاي :«ما هم روزي همين ها را گفته ايم » معذور داريد
بسنده كردن به سطح؟ يا روزها را پي ِ كورسويي از اعماق جهان بخشيدن؟
ما همه به چيزهايي دلخوشيم
بشود كه دلخوشي ام دورها در دوردستي باشد كه
ميان حقيقت و سراب دل به شك مي داردمان
دوست دارمتان و با شما در خوشي هايتان همراهم
اما اسارت تان به دست خوشي نفس ام را مي گيرد
خوش دارم در دشت هاي آفتاب گير جست و خيز كنم
مي بينيد؟

احمقي كه مهماني شبانه را براي تماشاي ستاره ها ترك كرد


........................................................................................

Home