سرزمین خورشید


Saturday, November 01, 2003

● من نه، اما يه مرغ دريايي الان از بيرون پنجره ، از بالاي آسمون يه چيزي گفت
حيف كه حروف الفباشون رو بلد نيستم
و قبول كنيد كه ترجمه كردنش هم خيلي سخته
ترجمه از زبان بي كلام به زبان آدم ها
نه خير آقا، شدني نيست


........................................................................................

Tuesday, October 28, 2003

● حال مي توانست براي آب
شعري بسرايد
براي جويباران زمين
و رودخانه ها
و براي عيوق
كه ستاره ي تشنگان ِ صحرا ست
چرا كه همه ي روز را
تشنگي كشيده بود

خورشيد غروب مي كرد
و نيلي رنگْ آبي اي شگفت از ديگر سوي بر مي آمد
_«اينك جرعه اي آب
مي شنوي ؟
آب»
_«لبخند ِ همه ي تشنگان ِ زمين است»


........................................................................................

Monday, October 27, 2003

● روز ابري ، روز رودخانه ي خزه پوش زيبا ، روز راه هاي دراز بي پايان پياده ، روز اندوهي كه با آهي از مهابتش كاسته مي شود ، روز اشتياق انجام كارهاي انجام نشده بي آن كه انجام شود ، روزي با خورشيدي پنهان
روزي كه از آن روز باراني كه تو در شهر ديگري بودي درست دو سال مي گذرد
روز يافتن تنهايي «من»
روزي از روزهاي پاييز ...


● زياد كار مشكلي نيست ، اگر چه بايد خوب نگاه كرد تا بشود ديد ... همان جا بالاي شاخه هاي خرمالو پايين تر از آن ستاره ي روشن ، بالاتر از آن جا كه خورشيد رفته اما صدايش هنوز شنيده مي شود ... ماه نو را مي گويم ... براي اين كه آدم ظرافت را ياد بگيرد ديدنش لازم است ... ظرافتي در حد هيچ بودن ... كمي اين سو تر از هيچ و عجيب پاك
كمان ماه نو را نگاه مي كردم و مرغان آواره اي را كه هر پاييز مي آيند
مردي را مي شناختم كه به پاكي بچه ها بود ؛ مي گفت اين مرغان نشانه ي خوبي هستند ؛ مردي بود _ يا نه گفتم كه كودكي است هنوز _ كه دل تنگي اش را با ساز مي نوازد ، دل تنگي سال هاي درازش را كه به اندازه ي عمرش قدمت دارد


........................................................................................

Home