سرزمین خورشید


Friday, November 21, 2003


پاييز و برگ هايش ... عكس از پويان

خدايا چقدر از طبيعت و گياه ها دور شده ايم ما . چقدر كم دستمان به سطح برگ و گياه و چوب خورده است و خاك .
وگرنه بايد مي دانستم برگ هاي سپيدار _ يا نمي دانم صنوبر است شايد اين درخت _ اين قدر چسبناك است . پر از شيره ي گياه ، همان كه در آوندهاي بلند ِ درخت از خاك تا برگ ها و نور و هوا بالا مي رود ... اين ها را هميشه خوانده ايم بي آن كه لمس كنيم يا ببينيم . به ياد بياور : خاك ، گياه ، برگ ، چوب ...

::

در طبيعت تداوم هست و نه خستگي ، و تدريج هست و نه بي حوصلگي . قرار نيست ولي آرامش هست . صلح هست و نثار .
مي شود دانست كه يك درخت چه مي داند ؟ اين هم شايد يك روش باشد براي فكر كردن .

::

يك طرف نقره اي ، يك طرف سبز
يك طرف نقره اي ، يك طرف زرد
برگ از يك درخت صنوبر

چرخ چرخ اش سبك ، نرم نرمك
بي قرار و هوازاد و گردون

دل به باد ِ نوازشگر ، آنك
صوفي ِ كوچك و در سماعي ست

خرقه اش نقره اي ، خرقه اش سبز
خرقه اش نقره اي ، خرقه اش زرد ...


........................................................................................

Tuesday, November 18, 2003

● خورشيد شوقي ست در پس ِ كوه
در راه

سپيده دم لبخندي ست

و آواز گنجشككان ، درخشش ِ چشماني ست

بلور شب به درياي صبح ، آب مي شود


........................................................................................

Home