| سرزمین خورشید |
|
Monday, December 01, 2003
● خواب مي ديدم . خواب تو را و خواب سعيد را . مثل هميشه باهوش و بي آرام و
........................................................................................قرار ... بيدار شدم . اذان مي گفتند و اتاق از نوري عجيب روشن بود ... « اين نور از كجاست ؟ » ... كنار پنجره ايستادم ... بيرون باران مي آيد . ... مدتي بعد پنجره را كمي باز كرده بودم و باران و ابرها را نفس مي كشيدم شستگي زمين و هوا را تنفس مي كردم ... اول ِ صبح است ... بامداد تشنه ام و لبخند مي زنم □ نوشته شده در ساعت 7:33 PM توسط Pouyan پویان
|