سرزمین خورشید


Tuesday, December 16, 2003

● دست بر آهن بردند
و تن هاي نازك يكديگر را پاره پاره كردند

آه كه انسان را از ياد برده بودند
و به گرگ خويي ِ گرگ حتي وفادار نمانده بودند

دريغا
دريغا خون كه بر زمين ريخته شود



● چند روز پيش آمدم بنويسم :

تهي دست است زمستان
سبك از هر برگ و باري
با آفتابي نيم تاب
از دور دست
خلوتي است زمستان
با روشنايي يكدست


پي موسيقي عميقي مي گردم . خيلي عميق و آرام . از دكارت خواندم . چه خوب است آدم پي چيزي بگردد . كتاب كوچكي پيدا كردم از دكارت . حالا يك نفر از چهار قرن پيش انديشه هايش را تعريف مي كند و من مي خوانم . احساس مي كنم صميمانه انديشه هايش را بازگو مي كند . انگار داستاني كوچك را براي كسي بخواني . آرام . دل تنگي ها هم هست . هميشه هست . اوهام هم هست و رهايي از آن ها هم هست . راه رفتن ، صداي گنجشكان و درخت هاي بي برگ و آفتاب نيم تاب زمستان ، همه هستند ...



........................................................................................

Sunday, December 14, 2003

● ظرافت ِ سرانگشتان و دست
بر كشيدگي ِ بازوان و
استوار بر دو پاي

ظريفي ِ سرشاخگان ِ لرزان به لمس ِ باد
رُسته بر استواري ِ درخت بنان

لطافت ِ لرزان ِ هر آن چه انسان را ست بر زمين
بر دست و بازوان ِ چرخان ِ كهكشاني بي تاب
بر خوشگان ِ كيهان ِ بن ناپديد

اما گويي انسان ، لطافت ِ سرانگشتان است كيهان را
و چُستي ِ نگاه است او را
تا به او خويش را بازشناسد و
خويش ، او را



........................................................................................

Home