| سرزمین خورشید |
|
Tuesday, December 16, 2003
● دست بر آهن بردند
و تن هاي نازك يكديگر را پاره پاره كردند آه كه انسان را از ياد برده بودند و به گرگ خويي ِ گرگ حتي وفادار نمانده بودند دريغا دريغا خون كه بر زمين ريخته شود □ نوشته شده در ساعت 1:49 PM توسط Pouyan پویان
● چند روز پيش آمدم بنويسم :
........................................................................................تهي دست است زمستان سبك از هر برگ و باري با آفتابي نيم تاب از دور دست خلوتي است زمستان با روشنايي يكدست پي موسيقي عميقي مي گردم . خيلي عميق و آرام . از دكارت خواندم . چه خوب است آدم پي چيزي بگردد . كتاب كوچكي پيدا كردم از دكارت . حالا يك نفر از چهار قرن پيش انديشه هايش را تعريف مي كند و من مي خوانم . احساس مي كنم صميمانه انديشه هايش را بازگو مي كند . انگار داستاني كوچك را براي كسي بخواني . آرام . دل تنگي ها هم هست . هميشه هست . اوهام هم هست و رهايي از آن ها هم هست . راه رفتن ، صداي گنجشكان و درخت هاي بي برگ و آفتاب نيم تاب زمستان ، همه هستند ... □ نوشته شده در ساعت 1:48 PM توسط Pouyan پویان Sunday, December 14, 2003
● ظرافت ِ سرانگشتان و دست
........................................................................................بر كشيدگي ِ بازوان و استوار بر دو پاي ظريفي ِ سرشاخگان ِ لرزان به لمس ِ باد رُسته بر استواري ِ درخت بنان لطافت ِ لرزان ِ هر آن چه انسان را ست بر زمين بر دست و بازوان ِ چرخان ِ كهكشاني بي تاب بر خوشگان ِ كيهان ِ بن ناپديد اما گويي انسان ، لطافت ِ سرانگشتان است كيهان را و چُستي ِ نگاه است او را تا به او خويش را بازشناسد و خويش ، او را □ نوشته شده در ساعت 5:34 AM توسط Pouyan پویان
|