سرزمین خورشید


Saturday, December 27, 2003

● دشتي
پيش از آن كه شهري باشد
و تلي
پس از آن كه شهري بود
با شكسته سفال هايي پراكنده بر دشت
و آهي كه در باد مي رود

آه ... مردمان
آه ... به سرزمين خورشيد ...
آه ...


........................................................................................

Wednesday, December 24, 2003

● بيدار بمان
بيدار بمان
مي داني چرا
ديده اي آن چه را براي آن بيداري را برگزيده اي

بيدار بمان
خون تازه ات بايد تازه بماند
بيدار بمان

هوش ات مي داني چه طور تنفس مي كند
و چه اندازه نيازمند بيدار ماندن تو ست

كسي در سرماي تنهايي كوهستاني دور از همه جا بيدار مانده بود
و با چشم هاي پاك و روشن و بي قرارش
جُسته بود
جُسته بود

خواب سخت اندك است
بيدار بمان
خون تازه ات
قلب آواز خوان ات
ذهن ات را
عزيز دار
كه طراوت خون و آواز قلب و تنفس ذهن روشن نوشدارو ست

نوشدارو بمان زخم خوردگان را
هرچند پوزخندي نصيب تو باشد از ايشان

به ياد مي آورم بامدادان بيداري را
و با ياد مي دارم
لبخند بزن رفيق راه طولاني ست


........................................................................................

Home