سرزمین خورشید


Saturday, February 21, 2004

● فيلم «در ستايش عشق» را مي ديدم . به فكرم رسيد كه چقدر مهم است
كه آدم گذشته داشته باشد . به دست هايم نگاه مي كنم ، مي بينم امتداد دارند تا
دست هاي آفتاب سوخته ي مردم عيلام . صورت هاي
خرما رنگشان را مي بينم و نخل هاشان را و شهرهايي كه از گل و خشت
برمي آورند . حتي از آن ها هم دورتر ، از آن ها هم ديرينه تر . احساس هايي
از مردمي سخت ديرينه و سخت گم نام با من هست . گويي رد انگشتان شان
بر سفالي نقش دار كه من ام يا پاره اي از من ...
به هم پيوسته اند مردمان و امتدادشان به من رسيده است ...
مي توانم بشناسمشان اين پاره هاي گذشته را و مي توانم نخواهمشان ، نفي شان كنم
و كنارشان بگذارم و مي توانم باز كنجكاوانه ، پاره هايي را بخوانم و گزيده كنم ...
يك روديم ، يك دشت ، يك سرود ، و عجيب تازه ...



........................................................................................

Tuesday, February 17, 2004

● «زندگي كوتاه است» . چقدر اين جمله دلنشين است . اغلب فراموش مي كنم .
به ياد داشتن اش خوب است .
دلم هواي صبح دارد



........................................................................................

Home