سرزمین خورشید


Sunday, August 01, 2004

● راه كوتاه بود . مردِ سال خورده راننده بود و ما مسافرانش .
مرد به سخن درآمد ـ كلماتش را آن طور كه گفت به ياد ندارم ـ :
«از خون هر شهيد كه بر زمين بريزد گياهي خواهد رُست و باليد و
به بذر خواهد نشست . باد آن دانه ها را به دوردست ها خواهد بُرد .
و در خاك خواهد نشاند و از آن دانه ها هر يك به نوبه ي خود گياهي
بر پشت زمين خواهد روييد . آن گاه هر گياه در هر جاي جهان
مردي آزاده ، بار خواهد داد ... »

راه كوتاه بود و رسيده بوديم . مردِ سال خورده پياده مان كرد .
ـ متني كه خوانديد از كجا بود آقا ؟
ـ يادم نمي آيد ...
و رفت

از همان راه كه رفت پياده راه افتادم . روي پل كه رسيدم ، ماهِ تمام برآمده بود از مشرق



........................................................................................

Home